غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

561

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نقد و ديگر تحف لايقه و تنسوقات رايقه باستقبال خان فرستاد و ملزم اداى باج و خراج گشت و پيغام داد كه چون موكب عالىخانى بدرگاه عالمپناه مراجعت فرمايد من نيز متعاقب به پايهء سرير اعلى خواهم شتافت و خود را بشرف پايبوس همايون رسانيده سعادت ديدار شاه فلك‌اقتدار در خواهم يافت و خان سيدزاده را مشمول انعام و احسان گردانيده و خلع نفيسه پوشاند جهة امير عبد الكريم تاج و خلعت ارسال داشت و مقارن اين احوال حكام هزار جريب و رستمدار و ولاة ساير آن بلاد و ديار چون سيد حسين هزار جريبى و ملك كاوس و ملك بهمن بآستانهء عليه انيس آنحضرت البهيه شتافته پيشكشهاى موفور و تبركات غير محصور كشيدند و اظهار چاكرى و فرمان‌برى كرده در ملازمت موكب عالى اردوى همايون كه در حدود اصفهان بود گرديدند . گفتار در بيان توجه موكب نصرت‌نشان از رى بجانب اصفهان جهت اقدام بر امر صيد و شكار و انتقال مولانا علاء الدين محمد طبيب بجوار مرحمت حضرت مهيمن غفار در آن ايام كه مزاج با ابتهاج صاحب تخت و تاج در مملكت رى از عارضهء كه دست داده بود صحت يافت بمقتضاى ميلان طبيعت همايون عازم صيد و شكار گشته حكم جهان مطاع شرف نفاذ پذيرفت كه عساكر ستوده مآثر بلكه اكابر و اصاغر جرگه كرده بجانب اصفهان در حركت آيند و پادشاه گيتىآرا در ساعتى فرح‌افزا پاى فلك‌فرسا در ركاب ظفر انتساب آورده و جرگه كرده نهضت فرمود و چون هواى كاشان از غبار موكب فيروزى نشان عطرافشان شد مولانا علاء الدين محمد طبيب كه از اكثر نواب بارگاه عالم‌پناه بمزيد تقرب ممتاز بود و در تشخيص امراض و معالجهء اعراض خاصيت انفاس مسيحا ظاهر مينمود به مرض ذاة الصدر مبتلا گشته پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و چون زمان حلول اجل مقدر در رسيده بود استعمال اشربه و ادويه و اصلا مانع نيفتاد و ساعت بساعت صعوبت آنعارضه از پيشتر بيشتر گشت و بعد از سه روز در منزل بلهار كه داخل ولايت اصفهانست انحكيم فطنت شعار از عالم ناپايدار درگذشت قطعه درين دقيقه بماندند جملهء حكما * كه آدمى چكند با قضاى كن فيكون اصول نبض چو شد منحرف ز جنبش اصل * بلاى عجر فرورفت پاى افلاطون صلاح طبع چو سوى فساد روى نهاد * بماند بيهده در دست بو على قانون القصه پادشاه سعادت قرين از فوت مولانا علاء الدين بغايت متاثر گرديد و بازماندگان او را تسلى فرمود خلع فاخره بپوشانيده و پسر ارشدش حكيم جلال الدين را بمزيد الطاف و اعطاف نواخته